X
تبلیغات
خاطرات یک مغ
 
خاطرات یک مغ
 
 
 
خدایا شکر

یک ارامش برگشت تو این خونه و جودم

واحد افتر بیست شدم باورم نمی شد

وقتی نمرمو دیدم تام خستگی دنیا از تنم بیرون رفت

این روزها هم مشغول اجام کارای عقب افتاده ام. تو وجودم پره انرژیه

دارم سعی میکنم تقسیمش کنم که به همه کارام برسم

کاش بشه تا آخر این هفته تموم شه که به برنامه های جدیدم برسم.

کلاسام دو هفته دیگه شروع میشه یکم ته دلم خالیه نمیدونم چه برنامه ای پیش رو دارم.

کلا یه مه گیجم الان. و به شدت مشغول

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط sed  | 
خدایاااااا

فردا امتحان دارم

با چند تا پروژه داغون و نیمه کاره دارم میرم نزد استادی

انگاری تمام مطالب از ذهنم پریده

واااااای داغونم

دوتا بچه خنگم از صبح دارن جلو چشم ورج و وورجه و دعوا می کنن

همه زندگیمو بهم ریختن

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1392ساعت 6 بعد از ظهر  توسط sed  | 
این روزها اینگونه ام:

درس میخونم ولی نمیخونم

کتاب غیر درسی مطالعه میکنم ولی نمی کنم

موسیقی گوش میدم ولی نمیدم

ورزش میکنم ولی نمیکنم

میخورم ولی نمیخورم

گاهی حرفای قلمبه سلمبه ای از دهان مبارکم بیرون میاد که خودمم نمیدونم کجا خوندمشون یا کی اونا رو یاد گرفتم

یه پروژه عملی دارم که تا الان نزدیک ۸تا موضوع عوض کردم و به نتیجه مطلوب نرسیدم.

چند روز دیگه هم امتحانه و روز تحویل کار.

ضمنا جسم نحیفم هم داره بدجور زوارش در میره. هر روز منو با یه پدیده جدید از خودش آشنا میکنه

بعضی روزا میرم مراقبت

سر جلسات امتحان هیچ دانش آموزی رو نمی بینم و از تقلب هاشون میگذرم و گاهی خودم بهشون میرسونم.

و شدیییدا  خوش به حالشون میشه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1392ساعت 8 بعد از ظهر  توسط sed  | 
دوباره نزدیک امتحانات بچه ها شد و دارم سوالای امتحانی رو در میارم

حساااابی مشغولم

یکی از دانش آموزام تو المپیاد رتبه اول استان و دوم منطقه رو آورده.

حسسسسابی حال کردم.

داره عینهو اسب درس میخونه تا بتونه تو مرحله بعدی رتبه بیاره.

منم هرچی دارم و لازم بود رو براش میارم که بخونه. الان علم اون از من خیلی بیشتر شده.

خودمم دارم تو درسام خوب پیش میرم و از زندگی راضیم.

خیلی داره بهم خوش میگذره

خدایا ازت ممنونم.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 6 بعد از ظهر  توسط sed  | 
خوب پیش میره.

فکر نمیکردم بتونم اینقدر سریع باهاش مانوس شم.

عجب دنیاییه

یه جمله جالب به گوشم خورد

" شکارچی خوب اونیه که هیچ عادتی نداشته باشه"+ عادت های ما ، ما رو از رسیدن به تعالی باز میدارن و یا روند رسیدن رو کند میکنن.

سعی کنیم زندگی رو در همین جا کات کنیم و یه جور متفاوت ادامه بدیم.

ترس رو کنار بزاریم و شهامت رو برگزینیم.

 |+| نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط sed  | 
بالاخره این دوندگی ها و شب زنده داری ها و تو راه موندن هاو... به نتیجه مطلوب ختم شد.

خیلی خوب

جالب تر اینجاست که ثبت نام نکرده میرفتم سر کلاس و هیچکس بهم نمیگفت تو اینجا چیکار می کنی.

جالب بود واقعا

البته از همین ابتدای داستان یه چشم اندازی از انتهاش رو بدست آوردم که اونم در جای خودش بی نظیر بود.

الانم مث یه بچه خوب و مثبت دارم هر هفته مشقامو مینویسم و درسامو میخونم

برم که کلی کار دارم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 10 بعد از ظهر  توسط sed  | 
همه دست به دعا شویم برخی کارمندان نادان و بی توجه سر عقل بیان و بیخود و بی جهت ملت رو جابجا نکنن.

داغونم کرده کار اداری

کاش زودتر به نتیجه مطلوب برسم. همیشه از اداره فراری بودم اما الان کارم شده برنامه ریزی برای رفتن به کدوم اداره و پیشبرد کدوم بخش از کار.

جالب تر اینکه هیچکدومش بهم نزدیک نیست

دوباره یادم اومد....

آآآآآآخخخخخ داغونم رفیق

اگه کار اداری در کار نباشه خوبماااا

برام دعا کنید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط sed  | 
 
  بالا